X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
کلبه ای از جنس محبت
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1384
فراق پدر



پدر لبخند هایش را میان سفره می پاشید
و ما هر روز
بعد از اشک
نان و خنده می خوردیم
غزل می گفت و می خندید
و خود را مثل یک قطره باران
میان سایه های عصر بارانی
رها می کرد
پدر می کشت وهم گرگ پیری را که
هر شب منتظر می ماند
لالایی فرو خشکد
و مادر با هم مثل همیشه
گیسوان سبز خود را با شکوهی چند ساله
در میان باد
تا اوج پریشانی رها می کرد
ولی افسوس
یک شب زلزله آمد و
جان آخرین مرد زمین
یعنی پدر را
با خودش تا انتهای کوچه های مرگ و حسرت برد
و هر کس بود ما را
مثل یک چشمه
میان یخ
میان سوز باد شوم و مغضوب زمستانی
رها می کرد
ولی مادر نشست و سوخت در آتش
و رقص گیسوان سبز او
در برف خون جان داد
خودم صدبار با چشمان خیسم دیده بودم
وقت خواب
مادر تمام غصه هایش را
میان چشمه خشکیده پنهانی
رها می کرد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 58609


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها