بعد از آنکه شب آمد و شب رفت
ستاره ای در دستهایت گذاشتم و گفتم :
" یادم تو را برای همیشه فراموش ! "
به خود که آمدم دیدم هم تو رفته ای و
هم آن ستاره را از دست داده ام !؟
حالا هر چه بیشتر به دنبال آن ستاره بی آسمان می روم
کمتر به دستهای تو می رسم .
اما همین امروز به خانه که می رفتم
پشت شیشه مغازه ای
در دو نبش بعد از ظهر و غروب
تک کاغذی چسبیده بود :
" یک عدد ستاره پیدا شده !
صاحبش با دادن تنها یک نشانی
بیاید و آن را ببرد ."
دیگر چه فایده دارد ؟!
حالا که دستهای تو را از دست داده ام !
چه فرقی می کند
که یک آسمان هم بی ستاره
سلام میلاد جان
ممنونم از اظهار لطفت
نوشته های بلاگت خیلی عالیه ممنون می شم اگه با تبادل لینک موافقت کنی
از مطلب خط موازی خیلی خوشم اومد من همیشه فکر می کردم دوخط موازی به هم نمی رسند مگر اینکه یکی از اونها بشکنه...ولی امروز فهمیدم شکستن لازم نیست آخر یه عشق پاک رسیدنه...
موفق ، پایدار وتا ابد جاری باشی عزیز
جالب بود اگر خواستی به من هم سر بزن